یه زندگی دو نفره

چیز زیادی به 18 تیرماه نمونده... و وارد 5 سالگی میشه 5 سالگی این زندگی کنار تو .... 5 سال کنار هم شب و روز .... پا ب پای همدیگه .... دوستت دارم فرهادم ...
تاريخ چهارشنبه چهارم تیر 1393سـاعت 11:50 نويسنده مهتــــــــا| |

به مناسبت 18 /4 / سالگــرد یه روز خــاص

!

یه روز شیرین ولــی غمگین ، روزی که در عین خوشبختیم سرآغاز تنهائی هام بود .

روزی که زندگــی رسمی من با فرهاد رقم میخورد . و به جـاش باید اصفهانو ترک میکردمـ

روزی که اشکام ریخت ولی هنوزم نفهمیدم از چـی بود ؟ از شوق یا ناراحتی ؟

روزی که یه دختر 18 ساله داشت به عشقش میرسید و زن زندگــی فرهادش میشد !

!

روزی که وقتی آرایشگر بهم گفت خودتو تو آینه ببین یه احساس بزرگ شدن بهم دست داد.

سر آغاز یه مسئولیت ...

سرآغاز یه زندگــی جدید ...

سرآغاز یه تعهد ...

وقتی عاقد سر سفره گــفت آیا وکـیلم ؟؟ آب دهنم رو فرو دادم و بلـــند گفتم بـــله

و این یعنی شروع یک عشق آسمونــی .

تو تالار همه نگـــاها بهم دوخته بشه و فرهاد مقابل چشم همه بگــه این همون دختری بود که حتی روحش هم خبر دار نبود و من دوسال بی قرارش بودم .

شبــش تا صبح موهامو باز کنم و اشکــ بریزمـ ...

فرداش به طرفـــ دبی ...

و ده روز بعد آغاز یک سقف مشترکـــ و یه زندگــی دونفره تو یه آپارتمان 100 متری ...

آغاز روزهای تلخ و شیرینمون با هم .

آغاز دانشگاه رفتن من . آغاز هئیت مدیره شدن تو . تک تک روزای خوشی ...

حـس آوردن یه فرزند . از پله زمین خوردن من . نیومده ایی که رفت ...

اشکــ های تو .. حس بد من !

دکتر به تو بگه : شاید تا آخر عمر حسرت فرزند رو بخورید .

دعاهای من .. و مردونگی تو که نذاشت خم به ابروم بیاد ...

یکسال و نیم بعدش .. احساس کنم به یه تازه وارد به جمع دونفرمون داره اضافه میشه .

و شادی ما دوتا ... به ماه دوم نکشه و بره .

دکتر بگه دچار سقط عادتی شدی و دیگه نباید حتی فکر بارداری رو تا 5 /6 سال دیگه بکنی .

مردونگــی تو که نذاره خم به ابروهام بیاد ...

هرروز شاهدم که واسه خوشبختی من چه کارها که نمیکنی ...

همه چـیز برام فراهم میکنی واسه آسایشم و هرشب قبل خواب بهم میگی : ممنونم که در کنارمی

این یعنی یه حس .

یه تولد

اون وقته که عطر تنت رو با تموم وجود حس میکنم .

اون وقته که با شوق دستامو میکشم تو موهات

اون وقته که اگه بازوی مردونه ات نباشه شبا خوابم نمیبره

اون وقته که حتــم دادرم ازدواج واسه تکامل آدماست .

اون لحظه است که حس میکنم با تو خوشبختم و خدا تو رو واسه من آفریده..

مرد زندگــیم 4 سال از هم خونه شدنمون گذشت و من روزبه روز به عشقت ایمان بیشتری پیدا میکنم

اگه به 4.5 سال پیش هم برگردم باز هم تو رو انتخاب میکنم و خوشحالم از بودنت درکنارم.

+ خدایا این خوشی رو نه تنها از ما بلکه از تموم عاشقای دنیا نگــیر .

هرکسی که کنار عشقشه شاد باشه و هرکسی نباشه به خوبی و خوشی به هم برسند .

آمـین

تاريخ جمعه بیست و یکم تیر 1392سـاعت 16:38 نويسنده مهتــــــــا| |

sسلام به همه دوستای خوبم ..

امیدوارم که این چند وقته دوری منو از نت ببخشید .

یه مدت وقت نداشتم و اینترنت خونه هم قطع بود دیگه باعث شد نیام نت.

20 / 2 تولد فرهادم بود .. اصلا تو اون روزا اینقدر حالم بد بود که کلا تولد عزیزترینم رو یادم رفته بود ..

ولی خب صبحش بهش اس دادم  و چون نمیتونستم از خونه بیرون برم کادویی واسش نخریدم ... ف

قط خودم تو خونه کیک پختم و غذای مورد علاقه اش یعنی فسنجون .

این مدتم که حالم بد بود زنموم (مامان فرهاد)  اومد پیشم و خیلی بهم کمک کــرد و خیلی آرومم کرد .

روز زن هم فرهادم مرخصی گرفت و از صبح تا شب با هم بیرون بودیم و خیلی خوش گذشت . یه انگشتر خیلی خوشگل هم واسم خرید بود ...

واسه روز مرد هم واسه فرهادم یه لباس خریدم و باز با هم بودیم اما خب جمعه بود و مثل همیشه جمعه ها دلم گرفتس ..

بقیه روزها هم اکثرا به امتحانام گذشت ... هنوز بنده دارای 34 عدد واحد پاس نکرده میباشمـ

+ چند وقتیه مامانم دختری رو واسه داداشم در نظر گرفته قراره هفته دیگه منم برم اصفهان تا بریم خواستگاری

واسه مهـلا خواهرمم قراره خواستگار بیاد ... دیگه شاید اطرافمون پر نامزدی و جشن و ... بشه

+ شاید تا سالگــرد ازدواجمـون اصفهان بمونم ... فرهاد باید یا مرخصی بگیره اگه موافقت نشد تنها برمیگرده اهواز و یکی دوهفته بعد بیاد دنبالم . چون این روزها  خیلی کلافه ام ...

یکی دو شب بعد اینکه تازه وارد ما رو تنها گذاشت  شروع کردم هرشب قبل خواب چند صفحه قرآن میخونم و همین خیلی آرومم میکنه . پیشنهاد زنمو بود ...

 

فعلا حرف دیگه ایی ندارم . قول میدم تندتند آپ کنم

 

تاريخ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392سـاعت 19:1 نويسنده مهتــــــــا| |

........

هیچی نمیتونم بگم چون همین الان بغضم در حال ترکیدنه !!!

ــ خدا نخواست بمونه ! همین !!!

+ خواهرام یکیشون رتبه اش 3 رقمی و یکی 2 رقمی شده کارشناسی ارشد ....

واسه هردوشون آرزوی موفقیت دارمـ

تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392سـاعت 11:15 نويسنده مهتــــــــا| |

سـلامـ به همه دوستای خوبم . ایشالله که سال خوبی رو شروع کرده باشید .

.

امسال که کلــی متفاوت با هرسال و مهمون داشتن و ... خوش گذشت .

 

.

البته مهمونامون 6 روز بیشتر نبودند و روز 4 فروردین رفتند .

.

ما هم بقیشو جنوب خونه دوستــ فرهاد بودیم + کــیش

.

12 و 13 و 14 اصفهان بودیــم

15 برگشتیم اهواز ....

..

خـیلی باید این ترم درس بخونم . با اینکه اصلا حس ندارم . هنوز 30 واحد دارم که این جور پیداست ما حالا حالا ها مونده تا مدرک بگیریم .

دبیرستانی که بودم حس میکردم تا دکتری یه ضرب میخونم . ولی الان حتی حس کارشناسی تموم کردن هم نیست ..

یه خبر خاص

یه احوالی دو روزه در من مشاهده شده !!!!

تاريخ شنبه بیست و چهارم فروردین 1392سـاعت 12:36 نويسنده مهتــــــــا| |

امروز واقعا خسته کننده بود ولی یه لذت خوب داشت که فــرهاد تا ۱۷ فروردین سرکار نمیره و پیش همیم ....

از اول صبح که بیدار شدم دیدم دوتا کارگر اومدن واسه باغچه و حیاط . چمن کاری کردند و گل کاشتند .

فقط کمدمو مرتب کردم و ناهار پختم ...بعدشم فرهاد باید میرفت پیش دوستش . منم از ساعت ۲.۵ تا ۴.۵ خوابیدم . به مامانم زنگیدم . همگــی خیابون نظر بودند داشتند خرید میکردند خیلی دلم گرفت یه لحظه !! . منتظرم فرهاد بیاد بریم خرید ...

+ روز پنجشنبه یه جفت کفش راحتی و روسری خریدم . نمیدونم چرا امسال اصلا روسریا به دلم ننشست . اینی هم که خریدم اصرار فرهاد بود وگرنه خودم اصلا دوست نداشتم ... فردا نوبت آرایشگاه دارم یه جورایی آینه ممنوع میشم!! همیشه دم عیدها بدجور تغییر اساسی دارم ..

باید برم یکم لوازم آرایش بخرم ...

فعلا بای / بازم میام پیشتون

تاريخ شنبه بیست و ششم اسفند 1391سـاعت 17:55 نويسنده مهتــــــــا| |

سلامـ به همه دوستـآی گـلم ..

گـفتم پست قبلی که خونه تکونی تموم شد . و الان بنده یک عدد میزبان پـر استرس میباشم

که نمیدونم چیکــار کنم .شنبه چند تا مجله آشپزی گرفتم و از همون ظهر شنبه تا الان (و احتمالا تا ۲۸ اسفند) بنده و همسری موش آزمایشگاهی هستیم و انواع غذاها رو تجربه میکنیم . چند تا دسر و سالاد هم که کلا به مزاج من ننشست ولی فرهاد خیلی دوست داشت . حالا تا ببینیم چی میشه ...

خرید عید هنوز مونده و به احتمال زیاد چیزی هم نخرم . سه تا مانتو دارم که حتی یکبار هم نپوشیدم . اگه بخرم یه جفت کفش راحتی و یه روسری ..

+ خودمو وزن کردم در مرز اضافه وزنی دارم قدم میذارم  و از ۶۰ کیلو شدم ۶۵ کیلو . که فرهاد میخنده و میگه : مزیت ماشین خریدن واست همینه . قبلنا پیاده میرفتی و از دیروز عزمم رو جزم کردم روزی ۴۵ دقیقه رو تردمیل بدوم بلکه فرجی شد و وزنم برگشت . حالا که با این خوراکی ها فکر نکنم فایده ای داشته باشه .

فرهاد هم هنوز لباسی نخریده . ولی خب یه جفت کفش خرید . یک ساعت دیگه هم قراره بریم گـلخونه واسه حیاطمون گل بخریم و سفارش چمن اسپرت بدیم . حس میکنم خونمون پارک میشه فقط یه تاب و سرسره کم داره

خــیلی حرف زدم ... زودی میام پیشتون

تاريخ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391سـاعت 19:1 نويسنده مهتــــــــا| |

خدا رو شکــر تو این ۳ روز (چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه ) خونه تکــونی انجـآمــ شد ...

حـآلا موندم واسه ایـآم عید غذای ناهار و شامـ چــی درست کنم؟؟؟

 

 

تاريخ شنبه نوزدهم اسفند 1391سـاعت 10:35 نويسنده مهتــــــــا| |

این چهـارمـین عیدی است که من و فرهاد با هم زیر یک سقفـیم .

با این تفاوت که امسال اولین عیدیِ که تو خونه خودمونیــم (آخه سالهای قبلی همش واسه سال تحویل اصفهان بودیم) . نکـته جالبش اینه که امسال عید تصمیم گـرفتیم نریم مسافرت . خواستیم چند روزی واسه خودمون باشیم . ۴-۵ روزشو هم بریمـ اصفهان ..دیشب مامان فرهاد زنگـ زده میگه عید میایم اهواز .. یعنی من  و فرهاد . فرهاد میگه من نمـیخوام کسی بیاد خونمون  اولین عید دیدنی هامون تو عیده . تا حالا کسی خونمون عید دیدنی نیومده .. خیـلی واسم جالبه امسال بریم آجیل و میوه و شیرینی بخریم. فرهاد میگه زنگ میزنم مامانم میگم نیــآین . . حالا مجبـوریم خونه تکونی داشته باشیم ..زیاد که نه البته چون تازه اومدیم. حالا قراره هفته آینده چهارشنبه و پنج شنبه فرهاد مرخصی بگیره و یه کارگر هم بیاره کمک من . اصلا نمیدونم از کجا باید شروع کنم ... استــرس مهمون هم دارم . عمو و زن عمو و فرشاد (داداش فرهاد) ۳ نفرن + احتمال ۹۹.۵٪ مامان و بابای من با داداشم و ۲ خواهرم + نامزد خواهرم اگه بیاد ...۱۰ نفر میشن . دعا کــنید کسی دیگه نخواد بیاد ... اصلا آمادگــی پذیرایی ۱۰-۱۵ روزه از مهمون ندارم  اونـــم عـــید

تاريخ پنجشنبه دهم اسفند 1391سـاعت 16:4 نويسنده مهتــــــــا| |

گالیله گفته :”بنای هستی بر مبنای هندسه است.”

آقا مهندس من روزتـــ مبارک

تاريخ شنبه پنجم اسفند 1391سـاعت 17:3 نويسنده مهتــــــــا| |

Negin